محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

594

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

ديده كافورى - يعنى نابينا « 1 » . دكچى « 2 » - [ بضم دال و سكوى كاف و كسر جيم فارسى ] آنچه زنان بر دوك ريسند مانند بيضه و آن را گروهه نيز گويند . دوزاى - [ بضم دال با زاى معجمه . و مهمله نيز گفته‌اند « 21 » ] در نسخهء ميرزا نوعى از مزامير باشد كه آن را ناى نيز گويند « 22 » . دوى - [ بفتح دال و كسر واو ] دغا باز و حيلت‌گر . ايضا منه « 23 » . ده‌دهى و ده‌پنجى - اول زرسرهء تمام عيار و دوم زرناسره . مثال هر دو را هفت پيكر : نظم « 3 » بر منست اينكه در سخن سنجى * ده دهى زردهم ، نه ده پنجى دينارى - در نسخهء ميرزا نام جنسى از حرير باشد « 24 » درستى - [ بضم دال و فتح سين ] دختر كسرى كه در حبالهء نكاح بهرام گور بود . مثالش هفت پيكر فرمايد « 3 » : بيت دخت كسرى ز نسل كيكاوس * درستى نام و نغز چون طاوس « 4 » كذا فى التحفه . اما غالبا كه بكسر سين بايد « 25 » . دهگانى - [ بفتح دال نام نوعى از زر باشد و بكسر دال ] دهقانى باشد . * درباى - [ بفتح دال ] بمعنى در بايست و حاجت باشد . مثالش سيف الدين « 3 » سفرنگى گويد : بيت آنكه چون مردمك ديده بود پيوسته * فتح را در صف كين چتر سياهش درباى و دروا نيز به اين معنى است .

--> ( 1 ) « س » : نابيناى . ( 2 ) « س » « الف » : د كجى . ( 3 ) كلمه از « ن » است . ( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره « الف » در حاشيه دارد . ( 21 ) يعنى : دوراى . ( 22 ) در برهانست كه با ثانى مجهول دوزاينده را گويند . ( 23 ) يعنى : از نسخهء ميرزا . ( 24 ) در برهان بمعنى نوعى از شراب لعلى نيز باشد . ( 25 ) صاحب برهان گويد كه درشتى نيز به اين معنى است .